اسپهبد خورشید ملقب به فرشواد مرزبان

مناطق سواحل جنوبی دریای کاسپین، در برابر رخنهٔ اعراب و اسلام، سرسختانه درایستادند. این مناطق در پناه کوه‌های بلند البرز و مردمانی جنگجو، در برابر حملهٔ سپاه بزرگ فاتح عرب به‌هنگام پیشروی به‌سوی خراسان، جان به‌در بردند. در آن هنگام گیلان و سرزمین فرشواگر از ولایات ساحلی دریای کاسپین، تحت حکومت  فرزندان گیل گیلان‍‌شاه بود.

 

خورشید در سال ۷۳۴ میلادی به دنیا آمد؛ درحالیکه پدرش، دادمهر، فرزند ارشد فرخان بزرگ، (از ۷۲۸ تا ۷۴۰ میلادی) به مدت دوازده سال، حکومت طبرستان را در اختیار داشت. هنگام مرگ دادمهر، خورشید هنوز به سن قانونی حکومت نرسیده بود؛ برهمین اساس به وصیت دادمهر، برادرش فرخان کوچک، به عنوان نایب‌السلطنه و جانشین موقت تا سال ۷۴۸ حکومت را به دست گرفت. مدت قیومیت وی بر خورشید را شش سال ذکر کرده‌اند. پس از مرگ دادمهر، فرخان کوچک برادرزاده‌اش را به شهر تمیشه فرستاد.در تمام دوران نایب‌السلطنت بودن فرخان کوچک، بنی‌امیه هیچگاه لشکری به سوی طبرستان گسیل نداشتند ولیکن در این دوران، سال ۱۲۹ هجری، ابومسلم خراسانی شورش خویش را آغاز کرد. درکل، اواخر دوران امویان و اوایل حکومت عباسیان فرشوادگر اوضاع آرامی داشت و مردم در آرامش به سر می‌بردند.

 

پس از شش سال حکومت فرخان کوچک، خورشید در سال ۷۴۸ و پس از رسیدن به سن چهارده‌سالگی، از اسپهبد فرخان کوچک در نامه‌ای خواست که حکومت را به وی واگذار کند. فرخان محتوای نامه را با فرزندانش درمیان گذاشت و سپس آن را پذیرفت. پسران فرخان برخلاف پدر، با این عمل مخالفت می‌ورزیدند.

 

پس از آن‌که خورشید برای تصاحب قدرت و حکومت به سارویه رفت، فرخان کوچک مجلسی بزرگ ترتیب داد و فرزندان فرخان کوچک که در طلب رسیدن به حکومت بودند، نیز تصمیم گرفتند که هنگام نوشیدن شراب، خورشید را با زوبین بکشند. ورمجه هرویه از این تصمیم آگاه شد و خبر را به خورشید رساند. خورشید از برادر رضاعی خود، جلوانان، خواست تا دو اسب تیزپا را به درگاه بیاورد. خود نیز پس از تناول غذا، سوار بر اسبی شد و به همراه جلوانان به سوی تمیشه تاخت.

پس از آن‌که فرخان کوچک از قضایا باخبر شد، در نامه‌ای از خورشید عذرخواست و از آنچه رخ داد، اظهار شرمندگی نمود. سپس از اسپهبدی کناره گرفت و مرکب شاهی و خدمتکاران را به تمیشه نزد خورشید فرستاد تا او در آن شهر فرمانروایی خویش را آغاز کند. یکسال پس از این ماجرا شبانه خورشید به سوی سارویه لشکرکشی نموده و در نزدیکی کاخ دادقان سپاهیان عموزادگانش را درهم‌کوفت. سپس به ساری رفت و رو به فرخان کوچک چنین گفت، تو را گناهی نیست؛ جایگاهی که دلت خواهد اختیار فرمای و هرکه تو را با آن خوش است، با خویشتن آنجا برو و به سلامت بنشین. سپس فرزندان فرخان را به فرخان فیروز تبعید کرد.

 

بنابر آنچه در منابع چینی آمده، سفیران اسپهبد خورشید در دربار دودمان تانگ در چین حضور داشتند که نشان می‌دهد وی با دودمان تانگ روابطی دیپلماتیک داشته‌است. حکومت خورشید در سال ۷۴۶، توسط هو لو بان به عنوان شاهزاده‌ای محلی به رسمیت شناخته شده.

 

خورشید قصری که جایگاه اسپهبد بوده را بازسازی کرده و چهارصد جریب زمین را بدان اختصاص داد، سپس اطرافش را خندق کرده و حصاری برآن نهاد. همچنین خود کاخی مجزا بنا کرد که دارای سه بام برهم بود و آن را شه دله یا سه دله می‌گفتند، خورشید بر این کاخ بازاری نیز اضافه نمود.

خورشید همچنین بیرون از حصار اسپهبدان، رباطی عظیم بنیان نهاد و کاروانسرایی ساخت. او اطراف شهر سارویه پنج دروازه بنا کرد، که هرکدامشان به ترتیب به کوهستان، دریا، گیلان، گرگان و شکارگاه راه می‌یافتند. البته پنجمین دروازه مخصوص شخص اسپهبد بوده‌است. به دستور اسپهبد از کوهستان به دریا، رودخانه‌ای مصنوعی ساختند و آن‌ را گیلانه‌جوی نام نهادند. همچنین وی دستور داد تا ماهی‌هایی را به جایگاهی در کاخ او منتقل کنند و خود بعضی اوقات در آن استخر به صید ماهی می‌پرداخت.

 

این اواخر مردم از خورشید (استهزا و استخفاف) دیده بودند و این موجب نارضایتیشان شده‌بود، این اسپهبد همچنین در حال نبرد با (مسمغان دنباوند) بود و لشکریانش را به دماوند فرستاده‌بود. و سرانجام در سال ۱۴۲ هجری قمری برابر با ۷۵۹ میلادی و ۱۰۷ طبری، به دستور مهدی عباسی، ابوالخصیب مرزوق السندی از راه زازرم و شاه کوه و همچنین ابوعون بن عبدالملک از سوی گرگان به سمت طبرستان تاختند. اسپهبد با مسمغان صلح نموده و همراه او با اعراب به جنگ پرداخت، اما نبرد طولانی گشت و با وجود مقاومت مسمغان، دامنهٔ کوهستان رویال هم میدان جنگ شد. از سویی به توصیه ابرویز، برادر مسمغان، فردی به نام عمر بن علاء که سال‌ها پیش شخصی را کشته و در گرگان به اسپهبد پناهنده شده‌بود، به کمک سپاه عباسی شتافت و با دو هزار نفر از لشکریان ابوالخصیب مرزوق السندی، به آمل یورش برده و آن شهر را گشود. در این هنگام گروهی از مردم طبرستان که از جور و استخفاف خورشید راضی نبودند، برای نگهداشتن املاک و اسباب خویش، نزد عوامل عباسی آمده و مسلمان می‌شدند. عمر بن علا رویان و حتی مناطق غربی تر یعنی چالوس و کلار را تصرف کرد و این شهر مرز مسلمانان و دیلم شد. عمر بن علا فقط طبرستان را در فرشوادگر تصرف کرد و نتوانست وارد دیلمان (گیلان) شود.

 

اسپهبد خورشید که از حمله ناگهانی اعراب غافلگیر شده‌بود، اهل و اعیال و خزائنش را به دژی طبیعی برد که امروزه آن را غار اسپهبد خورشید نامیده‌اند. این دژ در زمان ابن‌اسفندیار با نام عایشه کرکیلی‌دژ شناخته می‌شد. عایشه کرکیلی‌دژ بالای دربند کولا و در راه زارم قرار داشته‌است، در این دژ به اندازه ۱۰ سال آب ذخیره کرده و غله و نان کافی انباشته بودند. ابن‌اسفندیار درباره دروازه این دژ می‌گوید، برآن دری نهاده بودند از سنگ خاره، که بپانصد مردم گرفتندی و بپانصد فرونهادی و چنان بود که چون در، بر آن می‌گذاشتندی، کس را به آن راه و آگاهی میسر نمی‌افتاد.

اسپهبد خورشید، خود نیز از راه لارجان، به رویان، که در آن زمان پادوسبان دوم فرمانروایش بود، رفت و از آن دیار به دیلم رفته و در فلام ساکن شد (پلام یا فلام، روستایی از توابع بخش رحیم‌آباد شهرستان رودسر در گیلان است.) و در این منطقه به جمع سپاه پرداخت. پس از ۲ سال و ۷ ماه، شمار این سپاهیان دیلمی به پنجاه هزار تن رسیده‌بود.

 

سپاهیان عباسی در این مدت عایشه کرکیلی دژ را محاصره کرده‌بودند و مدتی بعد، بیماری وَبا در دژ شیوع یافت، این بیماری موجب شد تا چهارصد نفر مردند و اجسادشان را اهالی دژ در یک‌جا جمع کردند ولی نمی‌توانستند این اجساد را از غار بیرون کنند، به تدریج به دلیل تعفن اجساد بقیهٔ اهالی غار مجبور شدند که تسلیم شوند. این افراد تسلیم شده، به عنوان اسیر به بغداد و نزد خلیفه فرستاده شدند. در میان این اسیران، سه پسر خورشید به نام‌های هرمز (ولیعهد)، دادمهر و وندادهرمز نیز حضور داشتند. رفتار خاندان خورشید نزد خلیفه، موجب گشت که منصور عباسی راضی شود و به خورشید امان‌نامه بفرستد ولی اسپهبد خورشید زمانی که شنید خاندان وی را به اسارت گرفته‌اند، گفت، بعد از این، به عمر و عیش رغبتی نیست و آرامش مرگ بهتر است، او سپس با خوردن زَهری که در نگین انگشترش بود، خودکشی کرد. گفته‌شده پس از فتح دژ، سپاهیان مسلمان، هفت شبانه‌روز مشغول بیرون آوردن خزائن و اموال اسپهبدان از عایشه کرکیلی دژ بودند.

 

پس از مرگ خورشید در سال ۷۶۱ میلادی برابر ۱۴۴ هجری‌قمری و ۱۰۹ طبری، سپاهیان وی پراکنده شدند. ولیعهد وی، هرمز نیز نتوانست جای پدر را بازپس‌گیرد و در نتیجه دودمان دابویگان منقرض گشت.

 

منابع:

[۱]-اعظمی سنگسری، چراغعلی. سکه‌های طبرستان (گاوبارگان و حکام خلفا)

[۲]-گیل، فرشواذگرشاه و گاوبارگان دابویی (اسپهبدان بزرگ طبرستان)

4 دیدگاه در “اسپهبد خورشید ملقب به فرشواد مرزبان

  • اسفند ۲۵, ۱۳۹۳ در۱۰:۰۰ ق.ظ
    پیوندیکتا

    ایمیلم بهترین گزینه برای ارتباط با منه. در ویکی‌پدیاهای فارسی، گیلکی و تبری هم حضور دارم و صفحات بحث من اونجا هم فعالند.

    ضمناً جناب «موتا» اینکه مطالبم را اینجا کپی کردید، هیچ اشکالی ندارد و تازه خوشحال هم می‌شوم ولی اصلاً خوب نیست که با بُلد کردن بخشی از مقاله که نام گیلان و دیلمان در آن است، وزن‌دهی مقاله را تغییر دهید. این یک واقعیت تاریخی است که گاوباریان تا زمان فرخان بزرگ در گیلان بودند و پس از این اسپهبد است که رُشد ناگهانیشان مانند انفجاری چشم خلفا را به سمت خود کشاند…

    شمه خنابدون

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *