اولویت‌های هویت‌خواهی کدام‌اند؟

امروز اکثریت جوانان گیلک/گلک (روی سخنم با گیلانیان، مازندرانیان و گلستانیان است که هنوز گیلک/گلک در آن نفس میکشد) از هویت خود گریزان و علاقهمند به هویت حاکم بر سرزمین ایران شده و از نامیدن خود به نام گیلک/گلک طفره رفته و نامیدهشدن به نام گیلک/گلک را برنمیتابند.
اما به راستی چرا؟ چرا بایست از گیلک/گلک بودن خود بگریزیم. آیا این گریز دلیلی جز ضعف و کمبود (یا نبود) اعتماد به نفس دارد؟

 

مگر نه اینکه ما تاریخ گیلکان را ورقپارهای بیارزش قلمداد میکنیم که ارزش بازگویی و یادآوری ندارد؟ مگر نه اینکه صحبت از دربار حکام سرزمین کاسپین (که عاری از آن زرق و برق خوانده شده در دربار امپراطوریهای بزرگ است) خسته کننده و دلزننده است؟ مگر نه اینکه صحبت از کشورگشاییهای سلاطین دیگر نقاط برای ما جذاب است؟ اما چرا اینهمه به کشورگشایی و کشتار علاقهمندیم و از نوع زندگی مردم در سرزمین کاسپین دلزده هستیم؟
 
مگر نه اینکه ما زبان گیلکی/گلکی را لهجه یا (با کلی تخفیف) گویشی از زبان فارسی میدانیم که تنها به درد شوخیهای کوچه و بازار و جک و تمسخر میخورد اما نمیتوان با آن یک متن ادبی پرمحتوا، یک رمان، یا حتی یک خبر نوشت و خواند و برای خواندن و نوشتن به گیلکی/گلکی حتمن باید واژههای فارسی را در میان نوشتار به کار برد؟ مگر نه اینکه ما به زبان فارسی با آنهمه تاریخ ادبیات غنی و آنهمه شاعر بلندآوازه بیشتر عشق میورزیم تا به شعرای درجه دو و سه گیلکی/گلکی که اصلن نمیفهمیمشان؟ مگر نه اینکه زبان گیلکی/گلکی مشمئزکننده و زبان فارسی دلرباست؟ مگر نه اینکه فعالین حوزهی فولکلور هم زبان گیلکی/گلکی را لهجهای از زبان فارسی میدانند؟ و مگر نه اینکه باید متحد بود؟
 

پس دیگر چه نیازی به زبان گیلکی/گلکی که تنها عدهای قلیل قادر به سخن گفتن به آناند؟ همهگی یکصدا و یکپارچه برای مرگ آن جشن بگیریم و به دست خود به خاک بسپاریمش.
اما امروز عدهای از جوانان همراه با جوانان دیروز قدم در راهی گذاشتهاند که بتوانند از هویت گیلکی/گلکی پاسداری کنند. زبان گیلکی/گلکی را باز به جامعه بازگردانند و با آن تولید محتوای علمی و ادبیِ غنی کنند.
اینان بدون چشمداشت و تنها از سر عشق و علاقه به فرهنگ گیلکی/گلکی توان خود را بر این کار نهادهاند تا شاید بتوانند دیگرانی را از هویت گیلکی/گلکی خود گریزانند یا بر اثر سهلانگاری آنرا فراموشیدند با هویت خود آشنا کرده و با خود همراه کنند؛ تا دیگر روزی نباشد که غم مرگ زبان و فرهنگ (کمتر از زبان) گیلکی/گلکی را بخوریم.
 
اولویت ما برای فعالیتهایمان چه باید باشد؟
نگاه تکبعدی به گسترش زبان؟
نگاه افراطی به معرفی تاریخ؟
نگاه تؤأم با حسرت به زندگی گذشتهگان؟
چشمداشت به کمکهای دولتی؟
نگاه تکبعدی به گسترش زبان؟

 

اگر فعالیت تنها پیرامون زبان گیلکی/گلکی و گسترش آن در میان مردم (مخصوصن قشر به اصطلاح تحصیلکرده) باشد چه میشود؟
آیا اگر تمام مردم سرزمین کاسپین به زبان گیلکی/گلکی بگویند و بنویسند و بخوانند همه چیز درست میشود؟ اگر رادیو و تلویزیون تمام مدت به گیلکی/گلکی برنامه تولید و پخش کند؛ اگر تمام تبلیغات درونشهری و برونشهری گیلکی/گلکی باشد دیگر مشکلی نخواهد بود و گیلک/گلک زنده خواهد ماند؟
پاسخ من به این پرسش منفیست.
 
در این صورت ما چند میلیون گیلک/گلکزبان داریم که فقط گیلک/گلکزبانند اما نمیتوان گفت که گیلک/گلکاند.
همانگونه که در جهان میلیونها انگلیسیزبان داریم. اما آیا تمام انگلیسی زبانها خود را انگلیسی میدانند و فرهنگ خود را مرتبط با فرهنگ انگلستان؟
همانگونه که امروز ساکنین شهر تهران عمومن به زبان فارسی حرف میزنند اما آیا خود را و فرهنگ خود را وابسته به فارس (یا تهرانی یا هر نامی که شما میپسندید) میدانند؟
مسلمن پاسخ منفیست.
 
زیرا که زبان به خودی خود فرهنگ نیست. درست است که زبان، جهانیست و لازمهی معرفی هر فرهنگی اما زبان مساوی فرهنگ نیست بلکه تنها شاخهای از شاخههای آن است. (و البته از شاخههای مهم آن)
نگاه افراطی به معرفی تاریخ؟

 

اگر تمام همّ و غمّ ما برای معرفی تاریخ سرزمین کاسپین به جوانان و سالخوردهگان باشد چه؟
با توجه به تجربیاتی که در این چند ساله کسب کردهام میتوانم بگویم که نگاه بیش از حد (حتی ۱% بیش از حد اعتدال) به تاریخ سرزمین کاسپین تنها و تنها باعث آغاز و ادامهی تنش و درگیریهای مختلف بین تمام اقوام فلات ایران خواهد شد که نه تنها سودی حاصل ساکنین این دیار نخواهد کرد بلکه سراسر زیان و پیشزمینهای برای نابودی همزیستی چند هزار سالهی مردم شرق کهن است.
دید ما به تاریخ نبایست از نوعی باشد که پانتورکها و پانفارسها و … به تاریخ مینگرند؛ که تمام دنیا و افتخارات جهان را متعلق به خود میدانند.
تفاخر به تاریخ چیز جز گمشدن از حال و بازیچهشدن در چنگال استعمار ندارد. اگر همانگونه که امروز پانفارسها (یا پانایرانیستها) به گذشته و باستان مینگرند به تاریخ بنگریم و در نتیجه جمعیت کثیری از هموطنان خود را (اعراب) به باد ناسزا بگیریم؛ چه چیز مثبتی دارد؟ چرا ما باید بخواهیم همان مسیر پوسیده را طی کنیم؟
 
چگونه ممکن است افغانها که تا چند قرن پیش جزئی از این خاک بودند چنین مورد تنفر قرار بگیرند؟
پس تاریخ، فرهنگ با خود به همراه نمیآورد بلکه آنگونه که پیداست نگاه به تاریخ باعث تشویش اذهان و گمکردن راه است.
اما نمیشود از تاریخ نیز غافل شد. تاریخ و گذشتهی تاریخی نوعی اعتماد به نفس در مردم ایجاد میکند که باعث همبستگی و اتحاد بین مردم خواهد شد.
اما اتحاد به چه قیمت؟
تا چه میزان میشود به تاریخ اعتماد کرد که بر مبنای آن بخواهیم ایجاد همبستگی کرد.
 
بالمثل آیا به راستی مرداویج پادشاهی بوده که لایق تعریف و تمجید باشد؟
آیا به راستی مازیار قهرمان است؟
آلبویه تا چه میزان خدمتگذار بودند؟
پس در مقابل تاریخ باید چه کرد؟
پاسخ من به این پرسش خواندن (و فقط خواندن) تاریخ بدون حبّ و بغض و پیشداوری و سیاه و سفید سازی افراد است.
 
میبایست دانست که ساکنین سرزمین کاسپین در مقابل شخصیتهای تاریخی دیگر (پارسیان، یونانیان، اعراب، مغولان، روسها و ….) چه برخوردی داشتهاند و نتیجه و بازخوردِ برخوردشان چه بوده و چه شدهاست.
اما نبایست آگاهی ما از تاریخ منجر به تنفر ما از دیگران باشد چون به همان شیوه دیگرانی خواهند بود که از رفتار گذشتهگان ما ضربه خوردهاند و از ما کینه به دل خواهند گرفت.
اما کینهورزی تا به کی؟
وقت آن نرسیده که از گذشتهپرستی دست کشیده و به آیندهسازی بکوشیم؟
وقت آن نرسیده که از جنگهای قومی و قبیلهای و نفرتپراکنیهای تاریخی دستبرداریم؟
وقت آن نیست که به صلح و همزیستی مسالمتآمیز با یکدیگر (همانگونه که در هزارههای قبل بودیم) برسیم؟
نگاه تؤأم با حسرت به زندگی گذشتهگان؟
 

امروز شاهد دیدگاهی هستیم که در آن به گذشتههای دور (و البته تار) چنان عاشقانه و دلسوخته مینگریم که انگار امروز و فردایی وجود ندارد؛ و خواهان بازگشت به همان دوران طلایی گذشتههای دور هستیم که ما بودیم و کسی نبود.
متأسفانه چنان از حال، و ساخت آیندهای مناسب دوریم، و دچار روزمرهگی و غرق در گذشته، که هرطور میخواهند ما را میدوشند و ما هم، چون برههایی آرام و رام همنوا و همگام با «پیشکله» که کفتاریست در لباس «بز»، تن به بردگی داده و خود به همان راهی میرویم که او میخواهد.
مگر نه اینکه گذشتهی باستانی بسیار زیبا و خوب و دلربا و فرحبخش بود؟ پس چرا کاری نکنیم که امروز و فردایمان هم به مانند دیروزمان زیبا شود؟ آیا با کنج اتاق نشستن و نقزدن و هتاکی و فحاشی به زمین و زمان و دشمنسازی دردی دوا میشود؟
کمی به خودمان بیاییم و ببینیم که به کدامین سو میرویم. ببینیم که جهتمان کدام طرف است. کارمان آیا به افزایش آگاهی و بیدارسازی خلق کمک میکند؟ حرفی که میزنیم، شعری که میگوئیم، موزیکی که میسازیم، داستانی که مینویسیم. ببینیم اینها به درد چه کسی میخورد.
 

چشمداشت به کمکهای دولتی؟
آیا میتوان از دولت برای علاقهمندسازی مردم (بالاخص جوانان) به هویت گیلکی انتظار کمک داشت؟ آنچه مسلم است پاسخ به این پرسش منفیست. چه، وقتی در همین امسال صحبت از آموزش زبان مادری (نه آموزش به زبان مادری) در مدارس شد فرهنگستان زبان فارسی و فعالان در این زمینه صدای مخالفتشان به آسمان رسید که این نقشهی استکبار است و نتیجهاش نابودی زبان فارسی و تجزیه کشور و الخ.
نیروهای دولتی الحمدلله سرشان شلوغتر از این حرفهاست که به (به قول خودشان) خرده فرهنگها اهمیت داده و برای حفظ آنها بکوشند.
نمیتوان انتظار یاری از دولتی داشت که مسئولین آن دم از اتحاد میزنند.
 
نباید چشم امید به دولتها داشت. دولتها همه به فکر منفعت خویشاند. ما میبایست خودمان آستینها را بالا زده و تلاش را بیاغازیم. ابتدا از خود و اطرافیان و سپس دامنهی آگاهیبخشی را گسترش دهیم. با روی خوش از تاریخ و فرهنگ و زبان شیرین خاصمان (که در عین تفاوتها، تشابهاتی نیز با دیگر فرهنگها دارد) به دیگران بگوئیم و آنها را نیز به هویت فراموشیدهشان آگاه و علاقهمند سازیم.
میبایست خود گروه گروه دست به فعالیت بزنیم در تمام زمینههای ممکن تا ناآشنایان آشنا و فراموش کردهگان به یاد بیاورند. تا هویت گیلک همچون ققنوس از خاکستر خویش برخیزد و جان دوباره بگیرد.
 
عزیزان امروز روز تلاش و کار است بایست «کوتوات» کرد. باید از جان مایه گذاشت. باید خواند و خواند و خواند و نوشت. باید گفت. با نشستن و غر زدن و فحاشی کاری درست نمیشود هیچ بلکه آنها که علاقهکی دارند نیز فراری میشوند.
از خودمان بیاغازیم. چند درصد در طول روز به گیلکی سخن میگوئیم؟ آیا همسخن گیلک داریم؟ اگر نداریم آیا نمیشود با خود به گیلکی گفتوگو کرد؟ چقدر در روز به گیلکی مطالعه داریم؟ چقدر از تاریخ سرزمین کاسپین آگاهیم؟ چقدر دیگران ترغیب به گیلکی گویی میکنیم؟ چقدر دیگران را با تاریخ سرزمین کاسپین آگاهاندیم و میآگاهانیم؟ و …
 

پ.ن:
[۱]-برخی از دوستان گفتند که باید اولویت را در خانواده قرار داد و از خانواده آغازید، امّا متوجه نشدم که خانواده را باید چطور آگاهاند؟
[۲]- اتحاد یعنی چه؟ اتحاد از وحدت میآید و به معنای یکی شدن است؛ و یکی شدن به معنای محو شدن و حل شدن همه در یکیست.
یکسانسازی فرهنگها یعنی فرهنگ حاکم و غالب بماند و دیگر فرهنگها (که از آن به نام خرده فرهنگ یاد میکنند) در فرهنگ غالب ذوب شود، نتیجهی این اتحاد مرگ فرهنگهاست یا به عبارت بهتر به کنج موزه رفتن آنها و آثارشان. یکسانسازی فرهنگها باعث رنجش دیگر فرهنگها شده و به موجب آن شرایطی به وجود میآید که ممکن است بسیار خطرناک و زیانبار باشد. میتواند باعث جداییطلبی و استقلالخواهی فرهنگهای مغلوب و زیرفشار قرارگرفتهشده گردد و در نتیجه تمام تلاش برای وحدت ملی را به نابودی بکشاند و حتی شرایط منطقه را بدتر از اینی که هست.

دامون

دامونم زاده زلزله‌ای مردم کش

12 دیدگاه در “اولویت‌های هویت‌خواهی کدام‌اند؟

  • بهمن ۷, ۱۳۹۳ در۱۱:۲۶ ق.ظ
    پیوندیکتا

    ای کاش نگاه تکبعدی و افراطی برای تاریخ و زبان گیلکی وجود داشت !
    ولی حیف که اصلا در جامعه نگاهی برای گیلکی نیست جزء چند نفری که فقط هدفشون حفظ زبان و شناختن تاریخ گیلکان هست.

    پاسخ
    • بهمن ۷, ۱۳۹۳ در۷:۲۴ ب.ظ
      پیوندیکتا

      دامون تو جامعه ی ما نگاه به فرهنگ و شعورت نمی کنن، تا نترسن حاضر نمی شن قدمی بردارن ، من این کاره نیستم ولی متاسفانه باید بگم ای کاش کسایی بودن ، اجتماعی از گیلکا بود که حکومت و جامعه ازش بترس، هر قدر که ما متمدنانه رفتار میکنیم جامعه خود خواه تر میشه و فکر میکنه احمقیم یا خوابیم ، اگر اون تفکر هم وجود داشته باشه ، شاید قدر ما رو بدونن ، مثال میزنم ، از انبوه سایت ها ، صفحات ، انجمن های پان ترکی که وجود داره ، اگر یک گروه ترک مثل ما پیش بره ، به اون گروه میگن وطن پرست ، هویت طلب // اما ما، چون تهشیم ، چون همچین تفکر کثیفی بین گیلکا نیست ، میشیم خائن و جدایی طلب ، ببخشید ولی ته دلم مونده بود ، واقعا متاسفم که باید همچین حرفایی زده بشه

    • بهمن ۸, ۱۳۹۳ در۴:۴۳ ق.ظ
      پیوندیکتا

      بلامیسر قدم برداشتن از سر ترس دردی رو دوا نمی‌کنه مثل این می‌مونه که به مریضی که خیلی درد داره مورفین بزنی.

      من می‌دونم تو چی میگی و دردت ریشه در کجا داره اما همونجور که به موتا گفتم بابستی به خودباوری برسیم و با همین فرمون بریم جلو. (چشمت به آینه هم باشه 🙂 )

  • بهمن ۷, ۱۳۹۳ در۸:۴۵ ب.ظ
    پیوندیکتا

    من میدونم این نگاه خطرناکه ولی حرفم اینه اصلا همچین نگاهی وجود نداره … حتی درصدی از این نگاه رو تا حالا ندیدم …
    ———————-
    خودت چند تا گیلک رو بیرون دیدی که نگاه تکبعدی یا افراطی داشته باشه ؟
    اگه همچین نگاهی بین گیلک ها بود دیگه من اصلا نگران نابودی زبان گیلکی نبودم. چون با وجود همچین آدم‌هایی گیلکی حداقلش نابود نمیشه.

    پاسخ
    • بهمن ۸, ۱۳۹۳ در۴:۴۱ ق.ظ
      پیوندیکتا

      همینجوریش هم نابود نمیشه موتا

      فقط کافیه ما با همین فرمون و با سرعت بیشتر جلو بریم

      ما باید به خودباوری برسیم بلامیسر

    • بهمن ۱۰, ۱۳۹۳ در۴:۴۰ ق.ظ
      پیوندیکتا

      در چارچوب اهداف قومی ، گیلک ها تنها قوم کاملا غیر سیاسی در کشور هستد.

  • اسفند ۲۵, ۱۳۹۳ در۴:۳۳ ب.ظ
    پیوندیکتا

    یکبار برای بار آخر کاسپی سامون سرزمین قزوین (۱۶۰۰۰km2)را جزویی لاینفک از سرزمین کاسپین میداند یا خیر؟

    پاسخ
    • اسفند ۲۶, ۱۳۹۳ در۴:۳۶ ق.ظ
      پیوندیکتا

      جایی خوانده‌اید که ما گفته‌ایم قزوین جزئی از سرزمین کاسپین نیست؟

      ما در جایگاهی نیستیم که بگوییم فلان‌جا از ماست و جای دیگر نه. ما به باورمان سه استان گیلان مازندران و گلستان بخش‌هایی از اردیبل، سمنان، قزوین، زنجان، البرز و تهران جزئی از سرزمین کاسپی هستند.

      اما بایست مردم آن حدود خود را جزئی از سرزمین کاسپی بدانند. وگرنه ما متهم به تمامیت‌خواهی، پان‌گرایی و انواع برچسب‌های دیگر می‌شویم (کما این‌که تا امروز نیز کم نشنیده‌ایم)

      پس پرهام عزیز من از شما می‌پرسم آیا مردمان قزوین خود را جزئی از سرزمین کاسپی می‌دانند؟

    • اسفند ۲۶, ۱۳۹۳ در۴:۳۸ ق.ظ
      پیوندیکتا

      اصلن سرزمین قزوین همان سرزمین کاسپین است با اندکی تغییر زبانی.

      اما باز هم می‌گویم خود مردم آن سامان باید بپذیرند که از سرزمین کاسپی هستند

    • دی ۲۳, ۱۳۹۴ در۲:۳۲ ب.ظ
      پیوندیکتا

      باعرض سلام خدمت شما همتباران گرامی کاسپی از هر تیره و طایفه

      بله مردم سراسر خاک سرزمین قزوین که همانند سرزمین های گیلان و مازندران و… جزیی لاینفک از مردم کاسپی تبارند
      واضح ترین سند برای این ادعای هویت طلبانه ما کتب قزوین شناسی سیمای استان قزوین، سیرتاریخی بنای شهر قزوین و بناهای ان، سرزمین قزوین، سه جلدی سیمای تاریخ و فرهنگ قزوین،معروف ترین کتاب معاصر در این زمینه دو جلدی مینودر یا باب الجنه قزوین که علاوه بر ریشه یابی زبان شناسانه نام قزوین و کاسپین تیره مردم قزوین را نیز دیلمی و گویش امروزی قزوینی را بازمانده ای از ان دانسته با طرح اشعار بومی قرن ۱۰ه.ق قزوینی از شاعر قزوینی ، حافظ صابونی قزوینی و… ان را اثبات می کند
      درسایت استانداری قزوین مقاله ای تحت عنوان قزوین در گذر زمان این سرزمین را جزیی از منطقه کاسپین عنوان می کند و نیز در کتاب استان شناسی قزوین سال دوم دبیرستان و نیز کتاب تاریخ ایران و جهان رشته علوم انسانی دوم دبیرستان و…

      اگر ما را به تمامیت خواهی سرزمین و هویت و فرهنگی کهن متهم کننده نه اهمیتی دارد و نه ارزشی زیرا جز پذیرش رسمی حضور زنده این قوم در چهارچوب مرزهای سیاسی جمهوری اسلامی ایران نتیجه ندارد

      اگر امروز در قزوین زبان های غیر بومی نظیر ترکی دارای گویش وران حایز اهمیتی است مناطق ترک زبان قزوین را نباید ترک دانست در کتاب تاریخ گزیده حمدالله مستوفی قزوینی در توضیح سلسله حکومتی افتخاریان قزوین در عهد مغولان اورده که افتخار الدین که از نوادگان خلیفه ابابکر (به قول خود حمدالله مستوفی از نوادگان امیر المومنین ابوبکر صدیق) بود در عهد حکومت او بر قزوین ساوه و اوه(قسمت جنوبی قزوین(اوج)) … به قزوین رسما پیوست او برای بدست اوردن حکومت قزوین کلیله و دمنه و سنذباد نامه را به ترکی ترجمه کرد و بانی ساسله افتخاریان قزوین گشت نوادگان وی (خاندان افتخاری) هنوز در اوج قزوین بسیارند او کسی بود که زبان ترکی را در این سرزمین (قزوین ) رسمی کرده بسط داد در کتاب مینودر ، سرهنگ سید محمد علی گلریز قزوینی ضمن بیان این موضوع که تمامی مردم بومی سرزمین قزوین (امروزه حدودا استان قزوین به انضمام مناطقی از اطراف) دیلمی هستند موضوع رسوخ زبان ترکی به نواحیی از سرزمین قزوین و شکل گیری گویش ترکی قزوین می پردازد (در فهرست کتاب ج ۱ذیل عنوان نژاد و زبان قزوین) هویت کاسپی تبار تات هاو حظور ان ها حتی امروز در قسم اصلی سرزمین کاسپین (قفقاز جنوبی) هم که موضوعی مشخص است ابته اگر ماد هااریا نبوده و به قول دیاکونوف در تاریخ ماد خود بر امده از اقوام کاسی عیلامی باشند موضوع موضوع دیگری است ( مادها از طایفه کاسپی تات و امارد برامده باشند)
      دکتر ناصر تکمیل همایون در مقاله شروین دشتابی قزوینی چاپ شده در کتاب اشراقی نامه مسایل را روشن تر می کند و حتی دشت ابی قزوین را همانند بیهپیش وبیه پس گیلان دشت بیه (پسوند کاسی پی که به بیه مبدل شده (بنا بر نظری)) غنوان و منابع ذکر می کند و کاسپی بودن مردم دشت قزوین را مطرح می کند .

      پس بخشی از قزوبن کاسپی نیست بلکه تمامت سرزمین ان کاسپی است اگر به خاطر شاخصه زبان مردد بودید باید بگویم زبان یکی از شاخصه های فرهنگ است نه تمام ان و در ضمن به گویش ترکی قزوین نیز توج کنید .

      قزوین در هویت کاسپی هیچ کمی از گیلان و مازندران و گلستان و غیره و ذلک ندارد

      موفق و پیروز باشید پاینده سرزمین کاسپین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *