توصیف شهرهای حاشیه دریای کاسپین از اسون هدین

«سفری به پرشیا» کتابی است که ماحصل مشاهدات پروفسور اسون هیدن،Sven Hedin شرقشناس سوئدی به ایران در دوره ناصرالدین شاه قاجار است متاسفانه کتاب مذکور که حاوی اطلاعات غنی و باارزشی درباره سنن و شیوه زندگی مردمان ایران در آن عصر است به فارسی ترجمه نشده کتاب موصوف، با بیش از ۴۶۰ صفحه، مخلوطی از سفرنامه و خاطرات شخصی هدین است جای جای کتاب نقاشی های دستی هدین قرار دارد که از مناظر و شهرهایی که در آن بوده کشیده است به همراه چند قطعه عکسهای جالب و دیدنی. دیباچه کتاب با عکسی از ناصرالدین شاه آغاز می‌شود که گویا خود هدین از وی گرفته است.به خصوص تصویرسازیهای وی از احوال شهرهای حاشیه جنوبی کاسپین نظیر رشت و انزلی بسیار جذاب و پرمحتوا است وی از طریق دریا و به وسیله کشتی از باکو وارد گیلان گردید ذیلا سعی می کنم ترجمه بخشهایی از این کتاب را به توصیف شهرهای حاشیه کاسپین می پردازد در اینجا ارائه نمایم.

 

سفر هدین در‌واقع از باکو آغاز می‌شود و دلیل آن پیشنهاد کاری بود که از سوی روبرت و لویی نوبل، برادران آلفرد نوبل که صاحب یک شرکت اکتشاف نفت بوده‌اند دریافت کرده بود. این دو برادر به هدین جوان پیشنهاد کار به عنوان مترجم و سخنگوی شرکت خود را داده بودند و این سرآغاز سفر هدین از تفلیس به باکو و از باکو به ایران شد.هدین در کل دو بار به ایران سفر کرد و بار نخست، پس از بازگشت به استکهلم بود که تحصیلات عالی خود را آغاز نمود. بار دوم اما، هدین در مقام کنسول سفارت پادشاهی سوئد به ایران سفر نمود و با شاه ایران نیز ملاقات کرد و نشان عالی پادشاهی سوئد را نیز تقدیم شاه ایران نمود. اسون هدین در سفر به ایران آنچنان شیفته این کشور و تمدن بی نظیر آن شد که در بازگشت به اروپا رساله دکترای خود را با عنوان «مشاهدات عینی در سفری به کوه دماوند» نگاشت و موفق به اخذ مدرک دکترا شد. سفرنامه وی مملو از نکات جالب از حال و هوای جامعه ۹ میلیون نفری آن روز ایران است. بعدها پروفسور هدین موفق به دریافت نشان شیر و خورشید از ناصرالدین شاه برای انجام مطالعات ایران شناسی خود می شود. در انتهای کتاب نقشه ای بسیار قدیمی اما گویا وجود دارد که از جمله در آن تنها منطقه جنوب ارس آذربایجان نامیده شده همچنین دریایچه کاسپین و خلیج فارس به وضوح در نقشه مشخص گردیده است. کتاب سندی بسیار جالب از ایران دوران ناصری و همچنین تقسیم‌بندی های قومی در ایران و نفوذ فرهنگی و سیاسی ایران در مناطقی است که روزگاری نه چندان دور قسمتی از خاک ایران بوده است. لازم به ذکر است که پروفسور هدین زمانی عضو حزب نازی و از هوادارن این حزب بود که البته بعدها به یکی از منتقدین جدی تفکرات نژاد پرستانه تبدیل شد. کتاب از سفر به باکو و شرح حال و هوای آن آغاز می‌شود، سپس به گیلان، تهران و اصفهان و شیراز و کرمانشاه ادامه می‌یابد و در آخر به بصره و بغداد و بعد هم به ترکیه ختم می شود.

 
بخش نخست – سفر به باکو :
 به سن پترزبورگ که وارد شدم از طریق راه آهن مسافرتم را ادامه دادم. قطارهای روسی راحتترین قطارهایی است که تا کنون دیده ام. واگنهای آن معمولاً گرم و راحت است و به راحتی می‌توان در طول قطار حرکت کرد و از واگنی به واگن دیگر رفت. اتاقهای قطار تمیز و راحت است و کارکنان قطار برخوردی دوستانه دارند و سیگار کشیدن در قطار آزاد است. سفر من با قطار چهار روز طول کشید. چند ساعت مانده به مقصد برسیم سرعت قطار چنان کم بود که می توانستیم به راحتی از قطار پیاده بشویم و گل و تمشک بچینیم و دوباره سوار شویم. به تفلیس که رسیدم شهری را دیدم که کاملاً به شهرهای مرکز اروپا شباهت داشت. گفته می‌شود که تفلیس مرکز بازرگانی مهمی میان پرشیا (ایران) و اروپا است. هرچند با حضور روسها چهره شهر می‌رود که حالت عقب مانده تری به خود بگیرد و از زیبایی آن کاسته شود. قسمتهای مرکزی شهر مملو از خانه‌های مدرن و زیبا است. مغازه ها اجناس به روز و گرانقیمت می فروشند. در پارک مرکزی شهر، هر روز بعد از ظهر گروههای موسیقی برنامه اجرا می کنند.
 
اما قسمتهای قدیمی شهر کمی کثیفتر است. در تفلیس اشخاصی را دیدم که خانه به دوش بودند و به آن‌ها «درویش» می گفتند. درویشها به همراه گروههای کولی در قسمتهای قدیمی تر تفلیس ساکن هستند. گفته می‌شود که جمعیت تفلیس در حدود صد هزار نفر است. بیشتر مردم تفلیس به نژاد هند و اروپایی (caucasian) تعلق دارند. سوار قطار به سوی باکو شدم. در قطار اشخاصی را دیدم که در ساعاتی از روز به سوی مکانی به نام «مکه» می چرخند و با صدای بلند فریاد می‌زنند بسم الله الرحمن الرحیم و سپس جملاتی را می‌خوانند و در آخر سجده می‌کنند و ظاهراً زمین را می بوسند. از دیگران که سؤال کردم می‌گفتند که این‌ها مسلمان هستند. در راه در یکی از ایستگاهها پلیسهای ایستگاه به خاطر کلاه دانش آموزی سوئدی کلاهی سفید رنگ با نوار آبی و زرد دور آن به نشانه پرچم سوئد مرا بازداشت کردند چون فکر می‌کردند که جاسوس انگلیسی هستم. شانس آوردم که یکی از آن‌ها کمی زبان فرانسه بلد بود و با نشان دادم مدارکم متوجه شدند و آزادم کردند.

 
در ادامه سفر خود ابتدا وارد شهر «آبشوران» شدم. در آبشوران همواره بادهای شدیدی می وزید به همین دلیل مردم به کشاورزی در مناطق گودال مانند و پست که از گزند بادهای وحشی در امان باشد می پردازند. محصول اصلی آنجا از باغهای انگور و زمینهای کشت هندوانه تشکیل شده است. هرچه به ساحل نزدیکتر می‌شویم زمینها شورتر می‌شود و نمکزارهای طبیعی مانند برف روی زمین کنار ساحل نمایان است. باکو شهر رو به رشدی می نماید و دلیل اصلی آن اکتشاف نفت در این مناطق است. شهر باکو به دو قسمت عمده روسی و تاتاری تقسیم شده است. در قسمت روسی خانه‌ها مجلل و مدرن است اما در قسمت تاتاری خانه‌ها قدیمی تر است. در قسمت تاتاری برجی وجود دارد به نام «برج باکره» که به زمانی بر می‌گردد که باکو بخشی از خاک ایران بود. در قسمت تاتاری همچنین بازاری وجود دارد به نام «قره بازار» یا «بازار سیاه». در این بازار همه چیز و مخصوصاً صنایع ساخت ایران به وفور یافت می شود. پارچه و فرش که محصولات اصلی و عمده این بازار هستند، همه از ایران وارد می شوند. محصولات تاتاری در این بازار نیز عمدتا جوراب و دمپایی هستند. تاتارها مانند ایرانیان عادت عجیبی دارند و آن این است که همواره سرشان را با کلاه گرم نگه می‌دارند در حالیکه پاهایشان معمولاً لخت است. این کار را حتی در سرما نیز انجام می دهند! در ساحل باکو کشتیهای بسیاری به کار حمل و نقل کالا و مسافر مشغولند. مقاصد اصلی این کشتی‌ها آستارا خان و سواحل ایران است. در باکو با سرکنسول سوئد نیز دیدار کردم.
 
کنسول سوئد به من گفت که جمعیت باکو حدود ۶۰۰۰۰ نفر است که بیشتر آن‌ها روسها، تاتارها و پرشین(ایرانی) هستند. گروههای کوچک گرجی و یونانی و ارمنی نیز در باکو زندگی می کنند. اروپایی‌های ساکن باکو شامل سوئدیها و فنلاندیها از اسکاندیناوی، حدود ۲۰۰ نفر هستند. در باکو، مجموعه بسیار زیبایی با قصری بزرگ و سالن مجلل بیلیارد توسط لویی نوبل (برادر آلفرد نوبل) که صاحب شرکت اکتشاف نفت است ساخته شده است. به برکت شرکت نوبل، برای اولین بار کشتی‌های با موتور بخار به سواحل باکو در دریای کاسپین به آب انداخته شده است. در اطراف باکو آتشی را دیدم که با گازی که از زمین بیرون می‌آمد روشن بود. اهالی باکو به این آتش می‌گفتند «آتش جاویدان». معبدی که آتش جاویدان در آن قرار داشت یک ساختمان چهارضلعی بود که شبانه‌روز توسط نگهبانان معبد مراقبت می شد. بر دیواره های معبد نوشتارهایی به زبانی گویا هندی (ظاهراً منظور پارسی باستان است) نوشته شده بود. گفته می‌شود که این معبد بسیار قدیمی است و توسط کسانی که آتش برایشان مقدس بوده و ساکنان کهن این سرزمین بوده‌اند (زرتشتی ها) بنا شده است. کمی بیشتر که از باکو دور شدیم و در روستاهای اطراف باز هم از این معابد با آتش همه روشن دیدیم. اهالی آنجا می‌گفتند که این آتشها یادگار ساکنان اولیه این سرزمین است که به آن‌ها گبر (زرتشتی) می گویند. همچنین می‌گفتند که بیشتر گبرها مدتها پیش به هندوستان کوچ کرده‌اند و بیشتر در شهر بمبئی ساکن شده‌اند (منظور پارسیان هند است).

 

بخش دوم – صنایع باکو و مردم آن دیار :

 صنعت نفت در باکو و آبشوران بسیار پر رونق است. در اطراف باکو و در روستایی به نام «زیچ» که روستای تاتاری بود، عملیات اکتشاف توسط روسها و سوئدیها با سرعت زیادی ادامه داشت. چاههای نفت در این منطقه معمولاً با قطر ۸ متر حفر می‌شوند و حدوداً ۹۸ هزار لیتر نفت در روز توسط شرکت سوئدی نوبل از هر چاه نفت استخراج می شود. نفت استخراج شده معمولاً از طریق کشتی‌های با موتور بخار صادر می شود. شرکت سوئدی نوبل ۱۲ کشتی برای این کار در اختیار دارد که مهمترین کشتی‌های این شرکت به نامهای «زرتشت»، «برهمن» و «موسی» است. در آن زمان امنیت کافی بر باکو حاکم نبود. گروههای تبهکار عمدتا تاتار و روس و ارمنی دست به قتل و آدم ربایی و دزدی اموال شرکتهای خارجی نفتی می‌زدند. از حضور ترکان در مناطق شمالی رود ارس اطلاع چندانی در دست نیست، اما بر اساس روایات محلی و اسناد تاریخی، چنین برآورد می‌شود که سابقه حضور ترکان آنهم در منتی الیه شمال آران، به مدتی پیش از میلاد مسیح می رسد.
 
اقوام ترک عمدتا از مناطق شمال غربی دریاچه کاسپین و کرانه های ولگا به آران کوچ کرده اند. این اقوام در افسانه‌های پارسی با نام «توران» خوانده می‌شوند و دشمنان خطرناک پارسیان به حساب می آمده اند. گرچه یافته های نوین اطلاعات کاملتری از اقوام ترک می دهد. از جمله اینکه اقوام ترک پس از آران به مناطق شرقی دریاچه کاسپین و همچنین جنوب رود ارس که آذربایجان خوانده می‌شود نیز وارد شده اند. ترکها در آذربایجان به دلیل عدم اشتراک زبانی با مردم آنجا، معمولاً به صورت دستجمعی و در روستاهای ترک و جدای از مردم آذربایجان زندگی می کنند. ترکها از تفلیس و باکو و ایروان تا دربند و لنکران و حتی در جنوب رود ارس پراکنده اند و به این مناطق مهاجرت کرده اند. تاتارها دارای اندامهایی درشت، پوست تیره و چشم و ابروهای مشکی هستند. مردان تاتار دارای ریش و سبیلهای بلند و پر می‌باشند و همواره، حتی درخانه کلاه بر سر دارند. تاتارها چشمانی کشیده دارند و هم زنان و هم مردان تاتار علاقه زیادی به رنگ کردن ناخنهایشان با حنا دارند. مردان تاتار معمولاً چندین همسر دارند و در خانه‌های کوچک با حداکثر سه اتاق با خانواده خود زندگی می کنند. زنان تاتار هرگز با هیچ غریبه ای صحبت نمی کنند. تاتارها به روی زمین می‌نشینند و از نوعی فرش نرم برای پوشش کف خانه هایشان استفاده می کنند. در مدت اقامتم در یک عروسی تاتاری (ترکی) شرکت کردم. هنگامی که مهمانان برای ورود به مجلس وارد می شدند، دخترک کوچکی به زبان تاتاری (ترکی) می‌گفت «خوش گلدین» و سپس مهمانان به جشن و پایکوبی می پرداختند. مهمانان نیز در پاسخ می‌گفتند «الله مبارک اولسون». زبان تاتارها (ترکی) نامیده می‌شود که با زبان (عثمانی) تفاوتهایی دارد.
پس از بازدید از باکو، سرانجام در تاریخ ششم آوریل باکو را به سمت سواحل ایران ترک کردیم و به سمت شهری که «رشت» خوانده می‌شد حرکت کردیم.

 

بخش سوم – سفر به کرانه کاسپین و رشت:

بالاخره در ششم آپریل باکو را ترک کردیم و به سمت سواحل ایران و شهر رشت در ایران به راه افتادیم. در باکو یک راهنمای ترک به نام عیسی بیگ را استخدام کردم که به دلیل اقامت در شهر مشهد، به زبان فارسی مسلط بود. عیسی بیگ لباسی به سبک مغولها داشت و بنا به عادت مغولها، شالی به کمر و در آن سلاحی قرار می داد. در کشتی گروهی از ترکها و بازرگانان ایرانی که برای فروش کالاهیشان به باکو آمده بودند به همراه روسها حضور داشتند. در میان مسافرین یک دیپلمات ایرانی به نام عبدالله بیگ بود که برای ماموریتی سیاسی به استانبول سفر کرده بود. یک مرد ایرانی جوان، زیبا، چهارشانه با لباسهایی فاخر و کمربندی نقره ای.در طول راه مسافرین ایرانی با یکدیگر تخته نرد بازی می‌کردند یا یک نوع بازی که شعری را می‌خواندند و نفر بعدی باید یا حرف آخر، شعری جدید می‌خواند (مشاعره).
 

کشتی در شهر لنکران توقفی داشت که شهری متعلق به روسها بود. لنکران شهر کوچکی است با خانه‌های عمدتا به رنگ سبز و قرمز. پس از آن کشتی به سمت شهر مرزی بین ایران و روسیه به نام آستارا حرکت کرد و پس از آن به شهر «انزلی» و در نهایت به «استر آباد» عزیمت نمود که مقصد آخر این سفر بود. در انزلی یکی از کاخهای شاه ایران قرار داشت که موفق به بازدید آن شدم. این کاخ زمانی که شاه از طریق انزلی قصد مسافرت به اروپا را داشت، تا زمانی که منتظر کشتی بود، مورد استفاده قرار می گرفت. کاخی زیبا با دیوارهایی مزین به نقوش شیر و خورشید و نبرد رستم با دیوهای مازندران. حیاط کاخ در‌واقع باغی زیبا بود با انواع گلها و درختان پرتقال و لیمو. کمی آنطرفتر شهر انزلی قرار داشت. انزلی از بندرهای مهم ایران است که هم اهمیت صید ماهی دارد و هم محل ورود کالاهای اروپایی به ایران است. برای دیدن شهر انزلی یک درشکه اجاره کردیم به مبلغ دو قران که معادل یک فرانک فرانسه بود! انزلی و رشت از شهرهای مهم استان گیلان هستند.
 
مرداب انزلی از گنجینه های این استان است و محصول مهم این مناطق ماهی است که به وفور و قیمت ارزان یافت می شود. از انزلی با اجاره کردن یک درشکه به سمت رشت حرکت کردیم. راه انزلی به رشت بسیار ناهموار و پر از گودال بود. راهی مالرو که به دلیل بارشهای مکرر و رانش زمینهای اطراف پر از گل و لای و ناهمواری بود. به رشت که رسیدیم، با گذر از کوچه های باریک و بلند رشت، مستقیماً به خانه کنسول روسیه در رشت، به نام «ولاسوف» رفتیم. در خانه کنسول، هیچ اثری از روس بودن نیافتم! مبلمان، دکورها و فرشهای اتاقها همه با سلیقه ایرانی تزئین و چیده شده بودند. به سفارش کنسول، راهنمایی برای ما تعیین شد و برای دیدن رشت روانه شدیم. رشت شهری شلوغ و مملو از گاریهای با بارهای سنگین و فراوان بود. در کناره های خیابان گداهای فراوانی دیده می‌شدند که با خواندن دعا گدایی می‌کردند و نوعی سکه مسی به نام «شاهی» را طلب می کردند. در رشت مکتب فراوان بود که توسط ملاها اداره می شد. در این مکتبها قرآن و خوشنویسی آموزش داده می شد. در رشت بازار بسیار بزرگی برای فروش محصولات ابریشمی برپا بود. گویا در کل گیلان و مازندران تولید ابریشم بسیار متداول است و محصول تولید شده به ارمنستان و مناطق اطراف صادر می شود. برنج و پنبه از دیگر محصولات عمده این نواحی است. رشت بیشتر شبیه یک بازار بزرگ بین‌المللی است. از اعراب با لباسهای بلند و سفید تا سیاه پوست و ارمنی و سایرین که برای تجارت به این شهر آمده‌اند به وفور دیده می شود.

 

شب اقامت در خانه کنسول روس در رشت، تا پاسی از شب صدای زوزه گرگ و شغال به گوش می‌رسید که وقتی پرسش کردم، پاسخ شنیدم که گرگ و شغال در شهر رشت و مخصوصاً اطراف آن به وفور یافت می شود. همچنین گفته می‌شود در این مناطق ببرهای بسیار بزرگی یافت می‌شوند که مخصوصاً در زمستان به گله های روستاییان حمله می کنند. آب و هوای رشت، شرجی و برای اروپایی بسیار غریب و نامناسب است. اهالی رشت می‌گفتند که شش سال پیش بیماری طاعون همه گیر شده بود و بیش از پنج هزار نفر در رشت جان خود را از دست دادند. اهالی می گفتند، اجساد جمع شده آنقدر زیاد بود که فرصت به خاک سپاری همه آن‌ها نبود و فاسد شدن اجساد و هجوم شعالها برای دریدن اجساد به بیماری دامن زده بود. پس از آن بیش از ده هزار نفر شهر رشت را ترک کردند و به مناطق مرتفع و سردسیر کوچ کردند تا از این بیماری در امان بمانند. اتفاق دیگر که دو سال پیش در رشت افتاده بود آتش سوزی بزرگی بود که هزار خانه و پانزده کاروانسرا و دو مسجد طعمه آتش شده بود. جمعیت شهر رشت حدود شصت هزار نفر است که چند صد ارمنی به همراه تعداد زیادی کارگر سیاه پوست در این شهر سکونت دارند.

 

تعدادی از این سیاهان کسانی بودند که به عنوان برده توسط حاجی های ایرانی که به مکه سفر می کردند، خریداری و سپس آزاد شده بودند و در ایران سکنی گزیده بودند. تعدادی از این‌ها حتی با زنان ایرانی ازدواج کرده بودند. روز ششم آپریل، خدمتکار «ولاسوف»، کنسول روس در رشت که مهمان وی بودیم به ما خبر داد که درشکه آماده حرکت است. پس از صرف صبحانه به سمت تهران حرکت کردیم. راه رشت به تهران از قزوین می‌گذرد و این راه یکی از مهمترین راههای ارتباطی ایران است که بیشتر مورد استفاده سفرا و نمایندگان دولتهای ایران و روسیه و بازرگانان قرار می گیرد. مسیر رشت به تهران حدوداً ۳۵۲ کیلومتر است. در مسیر به سمت تهران به نزدیکی سفید رود رسیدیم. آب سفید رود به رنگ خاکستری روشن بود و اهالی می‌گفتند که دلیل آن نوعی لجن است که گویا مصارف درمانی دارد. در راه به روستای رستم آباد و سپس رودبار رسیدیم. در اینجا از رطوبت هوا کاسته شده بود، اما هوا بسیار سردتر از رشت بود. در منجیل در چاپارخانه توقف کردیم و شب را آنجا گذراندیم. چاپارخانه ها ایستگاههایی هستند که توسط دولت ایجاد شده. در هر چاپارخانه دو مامور مشغول به کار هستند که در قبال پرداخت هزینه توسط مسافر وظیفه تیمار کردن اسبها و فروش آذوقه به مسافرین را دارند. در منجیل تلگرافخانه ای قرار داشت که از آن دیدار کردم.

 

دفتر تلگرافخانه اصلاً شباهتی به آنچه که در اروپا دیده بودم نداشت. اتاقی کوچک و کثیف، با وسایل زنگ زده و قدیمی و کهنه! تلگرافچی هم یک مرد الکلی و مست بود به سختی خود را بیدار نگه می داشت! در ادامه سفر خود از روی پلی بر شاه رود عبور کردیم که مانند سایر پلهای موجود در ایران، بسیار قدیمی و فرسوده و خطرناک بود. گفته می‌شود که در دامنه های البرز معادن غنی نقره و طلا موجود است. حتی گروههای اکتشافی از اروپا برای استخراج آن اعلام آمادگی کرده بودند. از دکتر پولاک (پزشک اتریشی ناصرالدین شاه) شنیدم که روزی وی از ناصرالدین شاه سؤال کرده بود که چرا از این منابع به نفع کشورش استفاده نمی‌کند و شاه پاسخ داده بود، ما نیازی به این‌ها نداریم چون طلا و نقره خود را از کیمیا گری تولید می کنیم! ظاهراً شاه هنوز در توهم کیمیاگران در تولید طلا از مس بوده است! در روستاهای شمال ایران، آنطور که من دیدم ریش سفید ده را به عنوان کدخدا برای مدت سه سال انتخاب می‌کنند و اگر مردم ده از وی راضی بودند، برای سه سال دیگر انتخاب می شود. در ادامه به شهر قزوین وارد شدیم. کنسول روس در رشت به من در مورد بیماریهای مسری (آن زمان) در شهر قزوین هشدار داده بود. برای در امان بودن از بیماریها در بیرون شهر قزوین اردو زدیم و به همراه تعدادی ایرانی اهل قزوین دور آتش حلقه زدیم. رفتار مردم در اینجا عجیب بود! نگاهشان بر من که تنها اروپایی جمع بودم سنگینی می‌کرد و به حالتی عجیب (منظور نویسنده منظور داشتن آنهاست) باعث معذب بودنم می شد. با خودم فکر کردم که آیا ارزش دارد سفرم را ادامه دهم؟ به هر حال تصمیم به ادامه سفر گرفتم.

6 دیدگاه در “توصیف شهرهای حاشیه دریای کاسپین از اسون هدین

  • بهمن ۲, ۱۳۹۲ در۵:۰۵ ق.ظ
    پیوندیکتا

    امان از این منظور داشتن های ایرانیان
    لعنتی همه ی ایران دچار این مشکل بودند

    پاسخ
  • بهمن ۲, ۱۳۹۲ در۵:۰۶ ق.ظ
    پیوندیکتا

    دوس دارم کل مطالب سفرش به شیراز رو هم بخونم

    عکساشم باشه عالی میشه

    پاسخ
  • بهمن ۲, ۱۳۹۲ در۷:۴۰ ق.ظ
    پیوندیکتا

    دامون جان من خاستیم ترجمه میئن به متن وفادار ببم نویسنده خو متن میئن بوگوفته هندواروپایی ولی تفلیس از می نظر وا قفقازی ببه هنه واستی قفقازیه پرانتزه دورون بنام چون هه نویسنده ایتا زماتی کمی از ایدئولوِژی نازی متاثر بو ویر کونم هنه واستی کمی سوگیری دشتی

    پاسخ
  • بهمن ۲, ۱۳۹۲ در۲:۴۱ ب.ظ
    پیوندیکتا

    من خأستیم واگردانه میئن می وفاداریه متنه جه حفظا کنم هنه واستی هندواروپاییا که نویسنده باورده بو هاتویی بینیویشتم ولی پرانتزه دورون بینیویشتم قفقازی چون می نظر أانه که تفلیس وا قفقازی ببه نه هندواروپایی

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *