نقد تاریخ نویسی رسمی و لزوم بازنویسی مجدد تاریخ گیلان

یکی از معضلات اساسی در تاریخ نویسی را می توان ارتباط وثیق آن با مناسبات قدرت دانست. به عبارت دیگر سلاطین و گروههای ذی نفوذ و صاحب قدرت در طول تاریخ، توانسته اند با دو ابزار زر و زور تاریخنگاران درباری را بخرند در نتیجه روایت رسمی از تاریخ همواره به ذکر فضایل و مناقب و سجایای حاکمان زورمدار و بدطینت و صاحبان قدرت و مکنت پرداخته و در مقابل، جنبشهای مردمی را که در مقابل این سلاطین جور، صف آرایی می نمودند با عناوینی چون ، رافضی، قرمطی، کافر، وطن فروش، راهزن و… به لجن کشانده و آنها را بدنام می ساختند. اگر نگاهی به روایت رسمی از جنبشهایی نظیر مزدکیان، مانویان، دیلمیان بیندازید به خوبی متوجه خواهید شد که روایت رسمی از تاریخ تا چه حد یکسویه و نارساست از سوی دیگر به موازات این لجن پراکنی ایدئولوژیک، آثار فکری و مکتوب این جنبشها را از بین می بردند.
 
به عنوان نمونه تمامی آثار مزدک و اندیشمندان مزدکی به توسط خسرو انوشیروان سوزانده شد به گونه ای که ما امروزه دسترسی به اصل این آثار نداریم و تنها روایت رسمی تاریخنگاران درباری یعنی همان دشمنان مزدکیان در اختیار ماست که آنها را به کفر و زندقه و اباحه گری و اشتراکی سازی اموال و زنان و … متهم می سازند. در خلاء منابع بی طرف و متقن تنها باید قادر باشیم بین سطور کتب تاریخنگاران رسمی را بخوانیم تا بلکه فارغ از اتهام زنیهای ایدئولوژیک به تصویری واقعی تر از افکار و آراء این جنبشهای مبارز دست یابیم.
 
با این مقدمه می خواهم که به لزوم بازنویسی مجدد تاریخ گیلان بپردازم متاسفانه آنچه که درباره تاریخ گیلان در کتب تاریخی و روایتهای رسمی تاریخ نقل می شود آکنده از این جانبداریهای ایدئولوژیک است و بر مورخان مستقل و آزاداندیش واجب است که فارغ از این انگ زنیهای مورخان رسمی به بازنویسی مجدد تاریخ گیلان پرداخته و این توهمات و اسطوره ها را از اذهان نسل جوان گیلک بزدایند. یکی از این اسطوره ها افسانه آریایی نژاد بودن گیلانیان است. درحالیکه مطابق مدارک مستند و محکم تاریخی ، گیلانیان قبل از کوچ آریاییها در حاشیه جنوبی دریای کاسپین می زیستند. پروفسور شاپور رواسانی در کتاب ارزشمند خود، جامعه بزرگ شرقی می نویسد، مورخین ناسیونالیست ایرانی طوری از کوچ آریاییها صحبت می کنند که گویی ایران یک سرزمین غیرمسکونی بوده درحالیکه تا پیش از این کوچ، اقوام متعددی در خاک ایران زندگی می کردند.
 
از جمله این اقوام کاسپیها یا کاسیها بودند که منشاء اصلی آنها سواحل جنوبی دریای کاسپین بود ونام این دریا نیز از نام آنها نشات گرفته و نیاکان گیلانیان امروز به شمار میرفتند. از اینرو روایت رسمی که نژاد مردم گیلان را آریایی می داند یک اسطوره و توهم تاریخی است و شواهد و قرائن متعدد حاکی از این امر است که آریاییها پس از کوچ به ایران و سرکوب و تارومارسازی اقوام بومی ساکن در فلات ایران و تسلط بر آنها درصدد سرکوب و نابودسازی کاسیها و کادوسیان یعنی ساکنان اصلی گیلان برآمدند که البته در دستیابی به اهداف خود ناکام ماندند. در متون کهن آریایی و اوستایی که تجلی آنها در اسطوره های شاهنامه فردوسی نیز مشاهده می گردد از مازندران به عنوان سرزمین دیوها و از گیلان (ورنه) به عنوان سرزمین دروغ پرستان یاد شده با توجه به اینکه آریاییها خود را پرستنده راستی می دانستند و این فاکتهای تاریخی به خوبی دشمنی آنها را  با ساکنان خطه گیلان در ازمنه کهن نشان می دهد. در اوستا، از مازندران و گیلان به صورت دو منطقه که مسکن دیوها بوده‌اند یاد شده و در تأیید این نکته می‌توان دیو سپیدی را که در شاهنامه ذکر گردیده است، در نظر گرفت. [۱]
 
لازم به ذکر است که معضل تسلط روایتهای رسمی بر تاریخ ایران، تنها منحصر به گیلان نمی شود بلکه در سرتاسر تاریخ ایران به چشم می خورد. نمونه ای از این افسانه پردازیها و اسطوره سازیهای مصنوعی مورخان رسمی در خصوص شاه عباس صفوی است. در برخی از کتب تاریخی از او با عنوان شاه عباس کبیر یاد می شود کسی که امپراتوری عثمانی را شکست داده و ازبکان مهاجم را تارومار ساخت لازم به ذکر است که همین شاه عباس در حمله به گیلان وحشیانه ترین جنایات را مرتکب شد در اینجا لازم است به حقایقی درباره شاه عباس واقعی ، فارغ از اسطوره سازیها و افسانه پردازیهای مورخان پان ایرانیست اشاره نمایم.
 
فیگوئروا در سفرنامه ی خود به تفصیل آورده است که من در این جا خلاصه ای از آن را می آورم: «شاه که طبق عادت خود هنگام ورود به اصفهان یا دیگر شهرهای بزرگ کشور به منظور سرگرمی شخصی خود جشنی بر پا می کند، تصمیم گرفت که چنین جشنی را بر پا دارد. برای این کار فرمان داد که جارچیان با قید این که هر کس از فرمان شاه سرپیچی کند به قیمت جان ومالش تمام خواهد شد، در شهر صلا در دادند که همه ی زنان متشخص اعم از ایرانی و خارجی و مسلمان و مسیحی باید جلو درهای بازاری معین که محل فروش مرغوبترین کالاهاست حضور یابند تا خواجه سراهای (درباری) زیباترین آنان را انتخاب کرده وبه درون بازار راهنمایی کنند. هم چنین با تهدید به مجازات مرگ نزدیک شدن مردان را در هر مقام و شرایطی که باشند، به این بازار و بازار های مجاور آن قدغن کردند. در ساعتی که مقرر بود زن ها در جلو بازار حضور یافتند. عده شان به قدری زیاد بود که بازارهای بزرگ اطراف میدان گنجایش آن را نداشت. در دسته های پانزده بیست نفری جلو هریک از درهای بازار حاضر می شدند. خواجه سرایان که در تشخیص این نوع کالا (!) مردمی صاحب نظرند، صورتشان را باز می کردند و به زیباترین آنان اجازه ی ورود می دادند و دیگران را با خشم تمام باز می گرداندند. برخی از مردود شده گان که درعین این که اجبارا به این کار تن در داده بودند و زیباییشان نیز مورد تحقیر قرار می گرفت، از حیث جمال مورد پسند هر زن و مردی بودند.
 
این اظهار رای و پژوهش تا پایان روز به طول انجامید زیرا بیش از سه هزار زن از طبقات و درجات مختلف انتخاب شده به بازار راه یافتند. در همین ساعت، شاه همراه چند تن از خواجه سرایان مورد اعتمادش به بازار وارد شد و به دنبال وی تعدادی از روسپیانی که در این گونه موارد با آلات موسیقی خویش وی را تعقیب می کنند نیز به بازار آمدند. بعد از ورود شاه، بلافاصله درهای بازار را بستند و زن ها را تا صبح که شاه از بازار خارج شد تحت مراقبت شدید قرار دادند. صبح فردا از آغاز روز مادران و خویشاوندان زنانی که با شاه در بازار مانده بودند برای بردن آن ها آمدند. رفته رفته همه ی زن ها بازار را ترک گفتند و جز چند زن ارمنی باقی نماندند که شاه آنان را در میان آه و اسف پدران و شوهران به یکی از حرمسراهای خود فرستاد. یکی از این زنان همسر بسیار زیبای بازرگانی ثروتمند از اهالی اصفهان بود که چند روزی بیش از ازدواجش نمی گذشت و شوهرش دیوانه وار دل باخته ی وی بود.»
 
چنان چه در این رویداد نیز کاملا آشکار است، شاه مالک تمام زنان کشور شمرده می شود. و این در حالی است که شاهان صفوی به شدت ادعای این را داشتند که حکومت آنان حکومتی دینی است و تمام قوانین جزایی اسلامی را به گونه های افراطی به اجرا می گذاشتند. همین شاهان به خود اجازه می دادند که زنان متاهل و دختران خردسال را که گاه حتا بالغ نشده بودند تصاحب کنند. به نظر نمی رسد که مردم به میل خود زنان خویش را به او عرضه می کردند زیرا همان طور که در این نوشته نیز می بینیم اولا شاه مردم را تهدید به از دست دادن جان و مالشان می کند تا زنان آنان را تصاحب کند. در صورتی که مردم خود به پیشکش کردن زنان و دختران خود تن می دادند، دیگر نیازی به تهدیدهای جانی و مالی و مراقبت های ویژه نبود. به علاوه نمونه هایی از مقاومت در برابر فرمان شاه نیز در میان مردم، مشاهده شده است: «به دستور او (شاه عباس بزرگ اول) همه ی زن های زیبای شهرک چه دختر و شوهر دار، بدون آن که جرات تخلف از امر شاه را داشته باشند، برخلاف میل شوهران و پدران خود در آن جا حاضر شدند. شاه در تابستان گذشته … نیز دستور داد که همه ی دختران و زنان زیبای محل را به خانه ی مجلل خود بخواند. در این سال بسیاری از زنان و دختران بر اثر مراقبت دقیق پدران و شوهرانشان، که با تخلف از امر شاه جان و مال خود را به خطر انداختند و بیمی به خود راه ندادند و مخفی شدند.»
 
این نوع تصاحب دختران و زنان و به خصوص دختران باکره در دوران تمام شاهان صفوی مشاهده شده است. شاهان به خصوص به دخترکان باکره علاقه نشان می داده اند. این گونه تصاحب کردن دختران باکره به خصوص در مورد خانواده های ارمنی رواج داشته است طوری که شاه صفی ماموران مخصوصی داشته که به خانه های ارمنی سر می زدند و دختران باکره ی آنان را برای شاه می ربوده اند. بدین صورت که: «دخترانی که به حرمسرای شاه تقدیم می شدند نمی بایستی سنشان از ۱۸ تجاوز کند. شاه صفی هر چند وقت یک بار، کسانی را به خانه های ارامنه می فرستد تا اگر دختران در حدود ۱۲ سال و زیبایی را یافتند روانه ی حرمسرا نمایند. دختران را مخصوصا در سن ۱۲ سال انتخاب می کردند که باکره باشند. ارامنه برای این که از این کار جلوگیری کنند دختران خود را اگر زیبا باشند در سنین کمتر از ۱۲ سال شوهر می دهند.»
 
به واقع چهره واقعی شاه عباس صفوی همین است که ملاحظه نمودید و نه آنچه که روایت رسمی از تاریخ در خصوص او نقل می کند. لازم به ذکر است که همین شاه عباس در حمله به گیلان بدترین نوع جنایات جنگی را مرتکب شد از تجاوز جنسی سربازان صفوی به زنان گرفته تا دریدن شکم زنهای حامله و سربریدنهای قساوت آمیز. غرض از بیان موارد فوق ، تنها تاکید بر یک نکته بود : لزوم بازنویسی مجدد تاریخ گیلان نه بر اساس روایتهای رسمی از تاریخ بلکه بر مبنای خوانش منتقدانه لابه لای سطور کتب تاریخی و رجوع به فاکترهای متعدد و چندجانبه به منظور پرتو افکندن بر بخشهای نامکشوف و مغفول تاریخ گیلان.

 

[۱]- رابینو، ولایات دارالمرز ایران، گیلان، ترجمه جعفر خمامی‌زاده، رشت، طاعتی، ۱۳۷۴، ص ۳٫

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *